طاها جون الان طاها جون الان ، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره

طاها پسرک پاییزی ما

چهارمین ماهگرد گل پسرم

عسلم امروز شما 4 ماهگیت تموم شد و وارد 5 ماهگی شدی ... واکسن چهارماهگیت رو هم  به سلامتی زدی. توی این چند ماه خیلی تغییر کردی و هر روز داری شیرین تر میشی ...  بعضی وقتا فکر میکنم من چجوری می تونم دوماه دیگه ولت کنم برم سرکار وای خدایا خیلی سخته وزن:7200  قد:65  دورسر:؟ ...
9 فروردين 1394

سومین ماهگرد پسر گلم...

سلام عسل مامان قربونت برم خوبی؟ امروز رسما وارد سه ماهگی شدی ٰمن هم مثل ماه های گذشته با ذوق و شوق شما رو بغل کردم و رفتم خانه بهداشت شهید نیک نِژاد واسه قد و وزن ٰ رفتم پرونده ات رو سریع پیدا کردم و آوردم دادم به خانمی که نشسته بود و گفتم اومدم واسه قدو وزن وقتی کارت مراقبت کودک رو بهش دادم خندید و گفت چرا الان اومدی ؟گفتم آخه سه ماهه شده ٰ ایشون هم خندید و گفت باید چهاراهگی بیاریش ان شااله 9 فروردین و اشاره کرد به کارت و گفت اینچا هم تاریخ زدیم  .منم کلی ضایع شدم ٰ بعد ازش خواستم اگه امکان داره شمارو وزن کنه که البته انجام داد و گفت توی کارت ثبت نمیشه ان شااله ماه بعد اونم بعد از تعطیلات تشریف بیارین. وزن شما این ماه:6200 بود... ...
9 اسفند 1393

دومین ماهگرد طاها کپلک

سلام به نی نی وبلاگی های عزیز ... سلام به عشقم ٰ عسلم امروز خیلی روز قشنگیه آخه  ماهگیته نفسم ... یعنی دوماهه که پا به دنیا گذاشتی و شدی دنیای ما ... عاشقتیم زندگی امروز بردیمت قد و وزن البته واکسن هم داشتی که من خیلی نگران بودم  ٰ خداروشکر به خیر گذشت ... پسر گلم امسال هم مثل سالهای گذشته عزیز جون سمنو پزون داره با این تفاوت که امسال شما هم حضور داری به عنوان کوچکترین عضو خانواده. و جالب اینکه سمنو امسال با دوماهگی شما مصادف شده. وزن عسلم:5200 قد جیگرم:60 و دور سرش:39   ...
9 بهمن 1393

پسرکم یک ماهه شد

  پسرکم امروز ماهه شد .. عزیزم امروز بردیمت قد و وزن که خداروشکر نمودار رشدت سیر صعودی داشت. وزن:4200   قد:54    دورسر:37 چشمم کف پات عششششق مامان ...
9 دی 1393

قشنگ ترین روز زندگی من و عشقم

سلااااام من اومدم با پسرم ... پسر من به دنیا اومده     روز یک شنبه بعد از نماز صبح من و عزیز دلم به همراه مامان  گلم و هدی جون (جاری عزیزم) به سمت بیمارستان مادران حرکت کردیم .دکتر بهم گفته بود باید 7 صبح اونجا باشیم که ما با کمی تاخیر رسیدیم .. بعد از انجام دادن کارهای اداری، من رو به یه طبقه دیگه بردن و لباس مخصوص تنم کردند و روی یه تخت بهم گفتن استراحت کنم تا دکترم بیاد ... حدود ساعت 9:15 دقیقه بود که من به همراه خانمی که خیلی مهربون بود و از اول واسه انجام کارهام همراهم بود به سمت اتاق عمل حرکت کردیم البته قبلش مامان و محمد و هدی رو دیدم و باهم عکس انداختیم و من با استرس زیادی وارداتاق عمل شدم ، قبل از ورود ب ات...
23 آذر 1393